به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

در من چه میگذرد

فکرای تو سرم داره قلقلکم میده که برم دیگه اوردوز کنم و کارو یه سره کنم همه چی تموم شه!

ذهنم خطاب به من: تو؟ بلورین تو؟

تو که همیشه آدما رو از خودکشی منصرف میکردی. الان چرا خودت...؟

ولی نه.. من نمیخوام بمیرم. من فقط میخوام این درد لعنتی تموم شه. من فقط میخوام یکم آروم بگیرم...

آخه چرا یقه مو گرفته و ولم نمیکنه؟!

(آهنگ داره تو گوشم میخونه: چقدر میجنگی بس نیست؟!)

چقدر با این درد و با این فکرا جنگیدم! باز یهو یه روز انگار تموم تلاشام میره به باد

دوباره ذهنم: بهتره زیاد درباره‌ش انقدر ننویسی. میدونی که این حسا گذراس. دوباره فردا میای از خوشحالیت مینویسی و خودتو مسخره مردم میکنیا. 

شاید راس میگه. دوباره قراره مقطعی حالم خوب بشه یکم خوشحال بشم و بعدش دوباره به این حالت برگردم.