پیش به سوی:
بلاگفااااا
من رفتممممم:)
بلاگفااااا
من رفتممممم:)
وصل شددددددددد. همه چیییییی. وای. 😭
یادمه کلاس هفتم بودم، و سیزده سالم بودش... اون موقعا هی ذهنم یه جورایی قاطی میشد، یعنی مثلا وقتی به اتفاقای زندگیم فکر میکردم، میدیدم که نمیدونم فلان کار رو دقیقاً کدوم روز انجام دادم، یا مثلاً کی رفته بودیم فلان جا. انگار اتفاقا هر روز میافتادن ولی تاریخشون از ذهنم پاک میشد! اینقدر این موضوع تکرار شد که دیگه واقعاً رو مخم رفت. برای همین شروع کردم هر شب، اتفاقهای روز رو با یه شمارهگذاری ساده، پشت سر هم مینوشتم.
این عادت ادامه پیدا کرد و کمکم شد خاطرهنویسی. بعداًها هم طولانیتر نوشتن و ... با جزئیات کامل و ... .
و دو سه سال همینطور خاطراتم رو مینوشتم. اما خب، وقتی رفتم دبیرستان، دیگه وقت کمتری داشتم که بخوام یه ساعت بشینم بنویسم. (واقعا وقت زیادی میگرفت) از طرفی هم حوصلهام مثل قبل نبود. خلاصه اون عادت خوب و ارزشمنده کمکم از بین رفت. :(
حالا دوباره دقیقا همون قضیه کلاس هفتم داره برام تکرار میشه. همین یکم پیش تو یه پیامرسان داشتم یه پیام قدیمی رو میدیدم که مال چند هفته پیش بود. اینقدر به مغزم فشار آوردم که اون روز دقیقاً چه اتفاقایی افتاده بود، ولی هیچی یادم نیومد! 🥴
فکر کنم واقعاً دیگه وقتشه که دوباره شروع کنم به ثبت کردن اتفاقای روزمره. این فراموشیها واقعاً داره اذیتم میکنه. :(
عذاب وجدان مثل چی یقهمو گرفته و ول نمیکنه. 💔
روز شنبه که دیگه دیروز محسوب میشه، صبح دیر بیدار شدم، و کمالگرایی نکردم و گفتم باید تا جایی که میتونم قبل از ظهر خوب بخونم. و خوب هم پیش رفت اتفاقا! تا ساعت ۲ و نیم، ۴ ساعت درس خوندم و خوشحال بودم!
اما نمیدونم چرا همیشه هر وقت قبل از ظهر خوب میخونم، یه غرور کاذبی میگیرم و حس میکنم تایم استراحت زیادی تا شب دارم... واسه همون، دیگه موقع ساعت ۳، گفتم یه کم فیلم ببینم و استراحت کنم. ۲۰ دقیقه از ادامه قسمت ۱۵ دبلیو رو دیدم و بعدش هم که خوابم گرفت و حدود ۱۰ دقیقه خوابیدم و بعدش ساعت ۴، حدودا پا شدم ادامه درس!
خب، تا اینجاش اونقدر هم فاجعه نبود بازم...
خب، تا ساعت ۶ درس رو ادامه دادم.. اما اون ساعت باز خیلییی حوصلهم سر رفت و حس کردم که حوصله درس رو ندارم... گفتم برم یکم گوشی رو چک کنم و ... حالا سرِ اون هم یک ساعتی رفت! بعدش که انگیزهم کمتر از قبل شده بود و فقط دنبال یه راه فرار بودم، رفتم سراغ گیتار! گیتاری که داخل هارد کیسش گذاشته بودم، زیپشم بسته بودم و تو کمد گذاشته بودمش، که یعنی قراره تا بعد کنکور بهش دست نزنم! که اونم قشنگ یک ساعتی ازم وقت گرفت!
و شد ساعت ۸-۹ ... که باز انگیزه بدتر از قبل...و ذهنم فقط دنبال دوپامینهای کوتاهمدت و راه فرار برای رها شدن از این حس لعنتیِ بیاراده بودن...
که از ساعت ۱۰، دوباره برنامه ریختم که تا ساعت ۲ برنامه رو تمام کنم! اما باز کمالگرایی پیروز شد و باز هم وقت تلف کردم و در نهایت این منم و ۶:۳۰ ساعت درس خوندم!
و الان قرار گذاشتم فردا ساعت ۶ بیدار شم و تا ساعت ۱۰، ۳:۳۰ به حساب امروز بخونم تا برنامه پر شه و بعد از اون مطالعه اصلی رو شروع کنم! هعی!
خیلی حس بدی دارم!
از این ساعت به بعد هم دیگه نمیتونم بخونم... ناچاراً میرم میخوابم و برای فردا امید دارم که بهتر بشم... خیلی امیدوارم...
"وای چه خوب زندگیم داره با آرامش سپری میشه، چقدر خوبه آرامش درون دارم..... عه! این یکم مشکوکه! بریم یه بحران بندازیم هیجان بیاد." 😐
یعنی انگار:
بحران = احساس زنده بودن
آرامش = امن ولی کسلکننده
بله :))))))))))
یه فاجعهای رخ داد الان.
تو یه گروه گزارشکار عضوم که اگه هر شب گزارش ندیم، حذف میکنن از گروه.. و تا ۱۱ و نیم باید بفرستیم... (برای عضویت تو این گروه پول میدیم و منظورم اینه که چیز جدیایه 😂)
منم که ساعت ۱۱ نوشتم و فرستادمش...
بعد از گذشت نیم ساعت که ۱۱ و نیم شد... نمیدونم دقیقا چه فعل و انفعالاتی در ذهنم رخ داد که حس کردم نفرستادم و یلحظه یه استرس خیلی وحشتناکی گرفتم در حدی که همون لحظه عرق کردم.... اصلا بدون اینکه به چیز دیگهای فکر کنم، رفتم به ادمین اسمس دادم که اینترنتم مشکل پیدا کرد نتونستم بفرستم...
دقیقا همون لحظه بعد از فرستادن پیام، یادم اومد گزارش رو فرستادم...... وایییییییی این دیگه چه سوتیای بود آخههههههه. 😭😭😭😭😭😭
واقعاً حسِ خوبی داره که میبینم بالاخره دارم از اون حالِ بد میآم بیرون و احساساتم داره آروم عوض میشه. راستش اولِ درس خوندن خیلی برام سخت بود، کمی سعی کردم تحملش کنم... و بعد از حدود دو ساعت اون سختیِ اولیه، جاش رو به یه آرامشِ دلپذیر داد و من عاشق این حس تغییرم.
الان هم دارم تستهای مروری از هندسه دوازدهم میزنم؛ خوبه. دوستش دارم. دایره و بیضی سوالاش خیلی جالبه. ♡
و اینکه امروز خواستم اون راهکاری که یکی از دوستان بهم پیشنهاد داده بود رو امتحان کنم. دیگه تایمر نمیزنم و گوشی رو هم میذارم یه اتاق دیگه که حواسم پرت نشه؛ آخر شب هم خودم ساعتها رو دستی ثبتش میکنم. تا الان که ۲ ساعت خوندم و خیلی هم خوب پیش رفته. حالا باید ببینیم آخر شب چی میشه!
یاد حرف ترامپ افتادم. "خواهیم دید چه میشود." 😂
پ.ن: کاش یه راهی بود که پستهام توی گشتوگذار نرن و فقط دوستای خودم ببیننشون! ❤️
حرص خوردن بیوقفه بابت چیزایی که کنترلش دست من نیست. چیزای که نمیتونم تغییرشون بدم. دست من نیست. باید رها کنم فقط!
ولی کل روز بابتش حرص میخورم و اینطوری روزامو حروم میکنم.
کاش ذهنم باورش بشه که این موضوع دست من نیست و کاری از "من" برنمیاد. کاش بیخیال شم. کاش...
حس میکنم عمر روزای خوب واقعا کمه.
انگار فقط یه چشم به هم زدنه، بعدش دوباره همه چی میریزه به هم.
این موضوع تا حالا به دفعات زیادی بهم ثابت شده...
همین دیروز بود که با خودم میگفتم "امروز چه روزِ آرومیئه..."
واقعاً حسش کرده بودم. یه لحظه فکر کردم شاید این بار، این حال خوب، قراره بمونه.
ولی امروز… دوباره همون آشوب برگشت. دقیقا انگار هیچ اتفاق قشنگی نیفتاده.
حال خوب اصلا پایدار نمیمونه. نمیشه.
ولی با این حال، هنوز هم به بخشیدن خودم ادامه میدم و خودم رو بابتش سرزنش نمیکنم! درحالیکه احتمالا نباید در این حد این کارو کنم... این دیگه زیادیه!
از صبح هم استرس گرفتم… یه استرس بیوقفه.
انقدر ادامه پیدا کرده که دیگه حتی نمیدونم از چی بیشتر باید حرص بخورم! از خودِ اتفاقا یا از اینکه مغزم ول نمیکنه.
کلافه شدم… واقعاً کلافه.
ذهنم خیلی آشفته شده. تحملش رو ندارم. فضای اینجا خیلی داره حالمو بد میکنه. انقدری که ذهنم درگیر آدمای بلاگیکسی شده، تو زندگی واقعی اینطوری نمیشه.
بلاگفا اینطوری نبود…
کاش بلاگفا بود.
اون فضای قشنگ و سبز… اون آرامش…
من اینجا حس امنیت ندارم. اونجا کسی کاری به کارم نداشت. قضاوتم نمیکرد. اگه میکرد هم حداقل حمله نمیکردن! اما اینجا از آدما میترسم.
جدیدنا بدتر شدم. بیشتر از همیشه از قضاوت شدن میترسم.
نوشتههای همه رو میخونم و خیلی روشون فوکوس میکنم و دربارهش فکر میکنم، همشو تجزیه و تحلیل میکنم. و در همین حین، حرفِ اون آدمِ رندوم به ذهنم میاد و ترس میگیرتم؛
"بعضیا یعنی اینقدر حوصله دارن که میشینن و نوشتههای بقیه رو تحلیل میکنن و دربارهش حتی مینویسن؟"
امروز دیگه ذهنم رد داده بود. از خیلیا متنفر شدم. سر از کار خیلیا در نمیارم! یه حرفی میزنن و خلافشو انجام میدن! یکی زیر یه پست یه کامنت موافق باهاش میذاره و یه جا دیگه یه حرف کاملا برعکس و مخالف حرف قبلیش میزنه. گیج شدم.
چطوری آدما میگن فلانی و فلانی و فلانی وارد وبلاگم نشن ولی بعدش با همونها گرم میگیرن؟!
امروز داشتم به چیزای خیلی زیادی فکر میکردم. اینکه چقدر به هم بیرحم شدیم. در حدی که حاضریم فقط به خاطر یه عقیده و باور هم رو به کشتن بدیم! چرا اینقدر دل شکستن راحت شده؟!
این فکر هم از ذهنم رد شد...
بلاگفا بسته شد. بلاگاسکای بسته شد. بیان بسته شد.
چه فضای خفهکنندهای.
دیگه به کجا پناه ببرم؟! به خلوتِ تنهایی خودم؟!
ولی جدی حس میکنم دیگه نمیتونم وبلاگنویسی کنم. حس میکنم دیگه نمیتونم این همه خودم رو در معرض دید قرار بدم. در عین حال دلم یه شنوندهای رو میخواد - یعنی اینطوری نباشه که فقط با خودم حرف بزنم. یا حداقل اگه فضا انقدر سنگین نمیشد، با حس بهتری میتونستم بنویسم.
.I'm literally going crazy
امیدوارم امشب رو به سلامت بگذرونم.
نمیدونم این چندمین باره که داره بهم ثابت میشه قفل کردن گوشی جواب نمیده :))
آخه گوشیو قفل نکنم بازم وقتم هدر میرهههه... وای دیگه ایدهای ندارم..
همیشه فکر میکنم اگه گوشی رو کلا قفل کنم، دیگه قراره خوب و منظم درسمو بخونم... ولی هر وقت این کارو کردم، وضعیت درس خوندنم بدتر شده واقعا...
این روزا یه ذره باز از روتینا فاصله گرفتم...
به هر حال... یکم بنویسم بعدش امیدوارم که بقیه روزم خوب پیش بره...
خب، درمورد اتفاقای این چند روز...
اون شب که مهلت اون جشنواره تموم شد، صبحش بیدار شدم کانالش رو چک کردم دیدم نوشته تمدید کردن و فقط 3 نفر ظرفیت دارن! منم که خیلی خوشحال ! گفتم دیگه سریع از فرصت استفاده کنم و آخرین شانسمو امتحان کنم... همون ویسی که اینجا هم گذاشتم، اونو برای مسابقه فرستادمش..
نوشتن که 40 نفر فرستاده و قراره از بین این 40 تا، 16 نفر رو داورها انتخاب کنن و به مرحله بعدی راه پیدا میکنن
روز بعدش که شد... باز کردم دیدم اسم من هم هست ! واقعا خیلییی ذوق کرده بودم... و از 100، 52 امتیاز گرفته بودم... واقعا تعجب کرده بودم... حدودا وسطها بودم و خیلیا پایینتر از من بودن... خلاصه :)
و الان هم قراره که این اجراها دو نفری با هم رقابت کنن و این بار رای مردمی هست... البته بنظرم خب طبیعتا اونایی که امتیازشون نزدیک به 100 بود برنده بشن! ولی خب.. تا همین جا هم برای من خوشحالکننده بود و حس کردم این مدت تلاشهام برای یاد گرفتن گیتار بیهوده نبوده و تونستم به یه پیشرفتی برسم...
خببب فعلا همینا..
برم تا شب انشالله خوب درس بخونم...