حواسپرتی وسطِ روز !
عذاب وجدان مثل چی یقهمو گرفته و ول نمیکنه. 💔
روز شنبه که دیگه دیروز محسوب میشه، صبح دیر بیدار شدم، و کمالگرایی نکردم و گفتم باید تا جایی که میتونم قبل از ظهر خوب بخونم. و خوب هم پیش رفت اتفاقا! تا ساعت ۲ و نیم، ۴ ساعت درس خوندم و خوشحال بودم!
اما نمیدونم چرا همیشه هر وقت قبل از ظهر خوب میخونم، یه غرور کاذبی میگیرم و حس میکنم تایم استراحت زیادی تا شب دارم... واسه همون، دیگه موقع ساعت ۳، گفتم یه کم فیلم ببینم و استراحت کنم. ۲۰ دقیقه از ادامه قسمت ۱۵ دبلیو رو دیدم و بعدش هم که خوابم گرفت و حدود ۱۰ دقیقه خوابیدم و بعدش ساعت ۴، حدودا پا شدم ادامه درس!
خب، تا اینجاش اونقدر هم فاجعه نبود بازم...
خب، تا ساعت ۶ درس رو ادامه دادم.. اما اون ساعت باز خیلییی حوصلهم سر رفت و حس کردم که حوصله درس رو ندارم... گفتم برم یکم گوشی رو چک کنم و ... حالا سرِ اون هم یک ساعتی رفت! بعدش که انگیزهم کمتر از قبل شده بود و فقط دنبال یه راه فرار بودم، رفتم سراغ گیتار! گیتاری که داخل هارد کیسش گذاشته بودم، زیپشم بسته بودم و تو کمد گذاشته بودمش، که یعنی قراره تا بعد کنکور بهش دست نزنم! که اونم قشنگ یک ساعتی ازم وقت گرفت!
و شد ساعت ۸-۹ ... که باز انگیزه بدتر از قبل...و ذهنم فقط دنبال دوپامینهای کوتاهمدت و راه فرار برای رها شدن از این حس لعنتیِ بیاراده بودن...
که از ساعت ۱۰، دوباره برنامه ریختم که تا ساعت ۲ برنامه رو تمام کنم! اما باز کمالگرایی پیروز شد و باز هم وقت تلف کردم و در نهایت این منم و ۶:۳۰ ساعت درس خوندم!
و الان قرار گذاشتم فردا ساعت ۶ بیدار شم و تا ساعت ۱۰، ۳:۳۰ به حساب امروز بخونم تا برنامه پر شه و بعد از اون مطالعه اصلی رو شروع کنم! هعی!
خیلی حس بدی دارم!
از این ساعت به بعد هم دیگه نمیتونم بخونم... ناچاراً میرم میخوابم و برای فردا امید دارم که بهتر بشم... خیلی امیدوارم...