به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

چه ساعتی..

چه شب غریبی‌ئه امشب...

تصمیم دارم که تا ساعت ۳ بیدار بمونم تا درس نخوندنِ امروز رو جبران کنم. فردا هم اول صبح ۲ ساعت بخونم تا ساعت مطالعه هدف پر بشه و مطالعه اصلی رو از بعدِ اون شروع کنم. 

تمرکزم صفره فعلا.

داشتم گیاهی کار می‌کردم. عملا هیچی حالیم نبود. درحالیکه امروز ۳ ساعت فقط متن کتاب گیاهی رو خوندم..!

حتی هنوز حوصله‌م نیومده برم درصدم رو حساب کنم برای تستای گیاهی که نیم ساعت پیش تمومشون کردم.

من داشتم خوب پیش می‌رفتم.. یهو چی شد آخه؟

نمی‌دونم چی می‌خواد بشه. یه مقدار نسبت به آینده حس بی‌تفاوت بودن دارم (البته در این لحظه این حسو دارم)

که البته با وجود این همه ابهامات و اوضاع نابسامانی همچین حسی واقعا طبیعیه... 

الان می‌فهمم نوشتن آرومم می‌کنه.


امروز به گروه گزارش فیک فرستادم! باورم نمی‌شه این کارو کردم! البته عیب نداره حتما جبران می‌کنم بعدا 🫠 اصلا عادت ندارم به این کار...


هعی... چه احساسات ضد و نقیضی رو حس می‌کنم؛ فکر کنم هر پنج دقیقه حس‌هام تغییر می‌کنن؛ انگار یهو غمگین می‌شم... فقط می‌گم که اشکال نداره... می‌گذره... نفس عمیق می‌کشم... تو دلم به خدا اعتماد می‌کنم. 

بلاخره یه روزی قراره این همه درگیریای درونی، جنگای درونی بین قلب و عقل، احساسای متناقض، ابهامات و آشفتگی‌ها... قراره آروم بگیرن. بلاخره یه روزی قراره بفهمم واقعا دلم چیو می‌خواد و چیو نمی‌خواد...