به تماشای تراژدیِ زندگیم
نمیدونم داره چه اتفاقاتی میفته. کنترلم از دستم خارج شده. تو این مدت هیچوقت اینطوری نشده بودم. هر روز بیشتر دارم غرق میشم. تنها کاری که میکنم، اینه که میشینم و این غرق شدن رو تماشا میکنم.
کاش خدا یه راهی رو برام باز کنه. کاش بتونم از این وضعیت نجات پیدا کنم. این من نیستم!
همه چیز از کنترلم خارج شده! زندگیم داره به بدترین شکل ممکن ادامه پیدا میکنه و با اینکه همه اینا دست خودمه، اما کاری نمیتونم بکنم براش...
هر چقدر فکر میکنم چطوری میتونم اوضاع رو بهتر کنم، راهحلی به ذهنم نمیاد. زمان داره به سرعت میگذره، بدون ثانیهای توقف، و منم اینجا بیحرکت ایستادم... .
با اینکه معتقد بودم همیشه یه راهحلی هست؛ اما الان جوری حس خفه شدن دارم که حس میکنم دیگه راهحلی وجود نداره، انگار همهچیز برام تاریکه. اتفاقای خیلی عجیبی افتادن، که حتی پیشبینیش رو هم نمیکردم. چطور میشه آخرش؟
آخرش...؟ نه به آخرش فکر نمیکنم... همین الآنشم به اندازه کافی پر از استرسم. بذار الآنو حلش کنم، بعدش به آینده فکر کنم...
در لحظه حاضر، تنها دغدغهم بهتر کردن این وضعیته. من نمیتونم اینطوری ادامه بدم؛ نمیتونم تحملش کنم؛ نمیتونم بیشتر از این غرق شم. باید نجات پیدا کنم!