به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

آرامش؟! هه!

حس می‌کنم عمر روزای خوب واقعا کمه. 

انگار فقط یه چشم به هم زدنه، بعدش دوباره همه چی می‌ریزه به هم.

این موضوع تا حالا به دفعات زیادی بهم ثابت شده...

همین دیروز بود که با خودم می‌گفتم "امروز چه روزِ آرومی‌ئه..."

واقعاً حسش کرده بودم. یه لحظه فکر کردم شاید این بار، این حال خوب، قراره بمونه.

ولی امروز… دوباره همون آشوب برگشت. دقیقا انگار هیچ اتفاق قشنگی نیفتاده.  

حال خوب اصلا پایدار نمی‌مونه. نمی‌شه.

ولی با این حال، هنوز هم به بخشیدن خودم ادامه می‌دم و خودم رو بابتش سرزنش نمی‌کنم! درحالیکه احتمالا نباید در این حد این کارو کنم... این دیگه زیادیه! 

از صبح هم استرس گرفتم… یه استرس بی‌وقفه.  

انقدر ادامه پیدا کرده که دیگه حتی نمی‌دونم از چی بیشتر باید حرص بخورم! از خودِ اتفاقا یا از اینکه مغزم ول نمی‌کنه.

کلافه شدم… واقعاً کلافه.  

ذهنم خیلی آشفته شده. تحملش رو ندارم. فضای اینجا خیلی داره حالمو بد می‌کنه. انقدری که ذهنم درگیر آدمای بلاگیکسی شده، تو زندگی واقعی اینطوری نمی‌شه. 

بلاگفا اینطوری نبود…  

کاش بلاگفا بود.  

اون فضای قشنگ و سبز… اون آرامش… 

من اینجا حس امنیت ندارم. اونجا کسی کاری به کارم نداشت. قضاوتم نمی‌کرد. اگه می‌کرد هم حداقل حمله نمی‌کردن! اما اینجا از آدما می‌ترسم. 


جدیدنا بدتر شدم. بیشتر از همیشه از قضاوت شدن می‌ترسم. 

نوشته‌های همه رو می‌خونم و خیلی روشون فوکوس می‌کنم و درباره‌ش فکر می‌کنم، همشو تجزیه و تحلیل می‌کنم. و در همین حین، حرفِ اون آدمِ رندوم به ذهنم میاد و ترس می‌گیرتم؛

"بعضیا یعنی اینقدر حوصله دارن که می‌شینن و نوشته‌های بقیه رو تحلیل می‌کنن و درباره‌ش حتی می‌نویسن؟"


امروز دیگه ذهنم رد داده بود. از خیلیا متنفر شدم. سر از کار خیلیا در نمیارم! یه حرفی می‌زنن و خلافشو انجام می‌دن! یکی زیر یه پست یه کامنت موافق باهاش می‌ذاره و یه جا دیگه یه حرف کاملا برعکس و مخالف حرف قبلیش می‌زنه. گیج شدم. 

چطوری آدما می‌گن فلانی و فلانی و فلانی وارد وبلاگم نشن ولی بعدش با همون‌ها گرم می‌گیرن؟! 


امروز داشتم به چیزای خیلی زیادی فکر می‌کردم. اینکه چقدر به هم بی‌رحم شدیم. در حدی که حاضریم فقط به خاطر یه عقیده و باور هم رو به کشتن بدیم! چرا اینقدر دل شکستن راحت شده؟! 


این فکر هم از ذهنم رد شد‌...

بلاگفا بسته شد. بلاگ‌اسکای بسته شد. بیان بسته شد. 

چه فضای خفه‌کنند‌ه‌ای. 

دیگه به کجا پناه ببرم؟! به خلوتِ تنهایی خودم؟!


ولی جدی حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم وبلاگ‌نویسی کنم. حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم این همه خودم رو در معرض دید قرار بدم. در عین حال دلم یه شنونده‌ای رو می‌خواد - یعنی اینطوری نباشه که فقط با خودم حرف بزنم. یا حداقل اگه فضا انقدر سنگین نمی‌شد، با حس بهتری می‌تونستم بنویسم. 

.I'm literally going crazy

امیدوارم امشب رو به سلامت بگذرونم.