به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

بازگشت به ثبت اتفاقاتِ روزانه!

یادمه کلاس هفتم بودم، و سیزده سالم بودش... اون موقعا هی ذهنم یه جورایی قاطی می‌شد، یعنی مثلا وقتی به اتفاقای زندگیم فکر می‌کردم، می‌دیدم که نمی‌دونم فلان کار رو دقیقاً کدوم روز انجام دادم، یا مثلاً کی رفته بودیم فلان جا. انگار اتفاقا هر روز می‌افتادن ولی تاریخشون از ذهنم پاک می‌شد! اینقدر این موضوع تکرار شد که دیگه واقعاً رو مخم رفت. برای همین شروع کردم هر شب، اتفاق‌های روز رو با یه شماره‌گذاری ساده، پشت سر هم می‌نوشتم.

این عادت ادامه پیدا کرد و کم‌کم شد خاطره‌نویسی. بعداًها هم طولانی‌تر نوشتن و ... با جزئیات کامل و ... . 

و دو سه سال همین‌طور خاطراتم رو می‌نوشتم. اما خب، وقتی رفتم دبیرستان، دیگه وقت کمتری داشتم که بخوام یه ساعت بشینم بنویسم. (واقعا وقت زیادی می‌گرفت) از طرفی هم حوصله‌ام مثل قبل نبود. خلاصه اون عادت خوب و ارزشمنده کم‌کم از بین رفت. :(

حالا دوباره دقیقا همون قضیه کلاس هفتم داره برام تکرار می‌شه. همین یکم پیش تو یه پیام‌رسان داشتم یه پیام قدیمی رو می‌دیدم که مال چند هفته پیش بود. اینقدر به مغزم فشار آوردم که اون روز دقیقاً چه اتفاقایی افتاده بود، ولی هیچی یادم نیومد! 🥴

فکر کنم واقعاً دیگه وقتشه که دوباره شروع کنم به ثبت کردن اتفاقای روزمره. این فراموشی‌ها واقعاً داره اذیتم می‌کنه. :(