به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

کمک!

می‌شه بگید چطوری اینجا فیلم و آهنگ تو پست آپلود می‌کنید که مستقیم همینجا پخش می‌شه؟!

هر کار می‌کنم، پخش نمی‌شه متاسفانه!

از این سایت https://up.20script.ir/ استفاده کردم ولی وقتی اینجا آپلود می‌کنم فایل رو پخش نمی‌کنه!

حیف 🥲

از چند روز پیش، یه جا یه جشنواره یا همون مسابقه گیتارنوازی برگزار کرده بودن... منم خیلی دلم می‌خواست شرکت کنم...

ولی خب... انقدر اعتماد به نفس نداشتم!

و همینطور باید وقت کافی داشتم تا یه آهنگ خوب ضبط کنم با خیال راحت! نه با استرس درس و عذاب وجدان گذر زمان!

البته به سختی، یه ویس هم گرفتم؛ خیلی گوش دادم ببینم واسه فرستادن خوبه یا نه... ولی اصلا دوستش نداشتم و حس کردم بعضی جاهاش بد شده... (رای داوری هم قرار بود باشه تو مسابقه) و کلا دیگه واسه همون نفرستادم! مهلتشم امشب تموم شد :)

به هر حال، همینجا می‌ذارمش لااقل :) 🫠 

 

 

از امروزم 🌱

امروز روز خیلی خوبی بود؛ بهتره بگم که خوب شروع شد؛ ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و درسو استارت زدم و خیلی خوب پیش رفت! با اینه هنوووووزم راضی‌م نمی‌کنه ولی باید دیگه کمال‌گرایی رو بذارم کنار 🙏🏻

خب، از کیفیت مطالعه هم راضی‌ام؛ یه قسمتایی از ریاضی که یادم رفته بود رو دوباره خوندم و همشونو دوباره مسلط شدم و این خیلی خوبه!

اما بعد از ظهر یکم غمگین شدم... اما دقیقا خودم هم نفهمیدم برای چی... واقعاً علت دقیقش رو نتونستم بفهمم... انگار داری یه لحظه رو زندگی می‌کنی و در عین حال می‌دونی که بعداً قراره دلت برای این لحظه تنگ بشه... یه همچین حسی داشتم... یا مثلا می‌دونی کاری که می‌کنی عاقبتی نداره اما باز هم ادامه‌ش می‌دی...! 

من دقیقا می‌دونم راه‌حل این حال بد درونی‌م چیه! اما مشکل اینجاست که اصلا قدمی براش برنمی‌دارم! هعی...

خب، فاز بد نگیرم بازم! می‌رم یه ساعت و نیم دیگه هم درس بخونم! مجبورم!

ولی بالاخره با تموم کردن این نوشته لبخند اومد به لبام :)))))

به قول اون کلیپ که دیده بودم:

امروز بار غم زیادی رو شونه‌م سنگینی می‌کنه...

امشب، واقعا از اون شبای سخت بود؛ مخصوصا اون قسمتش که مجبوری با یه عالمه فکری که به ذهنت هجوم میارن کنار بیای...

هعی... بگذریم...!

جدا از اون می‌تونم بگم روز مفیدی هم بود؛ امروز تونستم آزمونی که دیروز از نتیجه‌ش راضی نبودم رو تحلیل کنم و خداروشکر تمومش کردم. قبل از ظهر هم خوب مطالعه کردم. و همینطور بعد از ظهر... اما کم کم با غروب آفتاب و شروع شب، احساسات مزاحم بالا اومدن و دیگه دل به درس دادن برام سخت شد. خیلی تلاش کردم بشینم پای درس. 

رفتم کارایی که دلم می‌خواست رو انجام دادم تا بلکه یکم از حال و هوای غم در بیام تا حالم بهتر بشه و برم درسمو بخونم. اما... نشد که نشد! حالم بهتر نشد! امیدوارم فردا بهتر بشه..!


دیروز که بخاطر نتیجه آزمون، حالم بد شده بود و بخاطر اون هم کل روز هیچی نخوندم (!)، فقط نشسته بودم پای گیتار و چند تا آهنگ جدید هم یاد گرفتم.. که خب اینم به نوع خودش یه جورایی مفید بود.. واقعا دوستش داشتم...

مهم‌ترینش این بود که بلاخره یه دمو از آهنگ "غوغای ستارگان" ضبط کردم...! که البته این هم راضی‌م نکرده و باید یه بهترشو ضبط کنم!

بعد، آهنگ "پر می‌زنه" از مجید رضوی رو یاد گرفتم.. حقیقتش این یکی خیلی رضایت‌بخشه :) از دیروز که یادش گرفتم یه سره دارم اینو می‌زنم :)

بعد، یه مقدار از ادامه Game of Thrones رو یاد گرفتم. اینو فکر کنم ۳ ماه شده که یاد گرفتنش رو شروع کردم... اما هنوز تا به الان ادامه داشته..! ولی دیروز به نسبت قسمت بیشتر‌ی‌ش رو یاد گرفتم.. راستش این یکیو یکم حوصله‌م نمیاد :) یکم سخته 🥲 باید خیلییی تمرکز داشته باشم واسه‌ یادگیری‌ش 🥲

و چند تا آهنگای کوتاه کوتاه هم یاد گرفتم 🫠

یکی آهنگ Let Me Down Slowly از Alec Benjamin،

یکی آهنگ "پس من چی" از وانتونز

و یه کووووچولو هم Shape of My Heart‌‌...

نمی‌دونم این چه مرضی‌ئه از هر آهنگ فقط یه تیکه‌شو یاد می‌گیرم و نمی‌شینم فقط یکی‌ش رو کامل یاد بگیرم! توی یادگیری زبان‌ها هم همینطورم! از هر زبانی یه ذره یاد گرفتم و ننشستم فقط یکیش رو کامل یاد بگیرم!

فکر کنم این هم از کمال‌گرایی زیاده! که انگار دلم می‌خواد همههههه شو با هم یاد بگیرم! درحالیکه آخرش گند زده می‌شه :)

ولی خب، عیب نداره. کم‌کم دارم آهنگای ناقص رو هم تکمیل می‌کنم؛ مثل همین غوغای ستارگان که از ۲ ماه پیش مونده بود و یکی دو هفته قبل، یه روز نشستم هر چی ادامه‌ش مونده بود یاد گرفتم و تا به امروز هم در حال تمرین و تسلط بهش بودم! و حقیقتاً هم خیلی رضایت‌بخشه :) 😭 آخ 😭

به قول شاعر :)

شده گاهی ز خودت سیر شوی؟

شده آهی بکشی، بغض کنی، پیر شوی؟

 

شده بنویسی دو خط نامه و بسپاری به آب

نامه را پس بزند آب، دلگیر شوی؟

 

شده با طعنه به این و آن نشانت بدهند؟

یا که از جانبِ قلبت شده تحقیر شوی؟ 

به تماشای تراژدیِ زندگیم

نمی‌دونم داره چه اتفاقاتی میفته. کنترلم از دستم خارج شده. تو این مدت هیچ‌وقت اینطوری نشده بودم. هر روز بیشتر دارم غرق می‌شم. تنها کاری که می‌کنم، اینه که می‌شینم و این غرق شدن رو تماشا می‌کنم. 

کاش خدا یه راهی رو برام باز کنه. کاش بتونم از این وضعیت نجات پیدا کنم. این من نیستم! 

همه چیز از کنترلم خارج شده! زندگیم داره به بدترین شکل ممکن ادامه پیدا می‌کنه و با اینکه همه اینا دست خودمه، اما کاری نمی‌تونم بکنم براش... 

هر چقدر فکر می‌کنم چطوری می‌تونم اوضاع رو بهتر کنم، راه‌حلی به ذهنم نمیاد. زمان داره به سرعت می‌گذره، بدون ثانیه‌ای توقف، و منم اینجا بی‌حرکت ایستادم... .

با اینکه معتقد بودم همیشه یه راه‌حلی هست؛ اما الان جوری حس خفه شدن دارم که حس می‌کنم دیگه راه‌حلی وجود نداره، انگار همه‌چیز برام تاریکه. اتفاقای خیلی عجیبی افتادن، که حتی پیش‌بینی‌ش رو هم نمی‌کردم. چطور می‌شه آخرش؟

آخرش...؟ نه به آخرش فکر نمی‌کنم... همین الآنشم به اندازه کافی پر از استرسم. بذار الآنو حلش کنم، بعدش به آینده فکر کنم... 

در لحظه حاضر، تنها دغدغه‌م بهتر کردن این وضعیته. من نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم؛ نمی‌تونم تحملش کنم؛ نمی‌تونم بیشتر از این غرق شم. باید نجات پیدا کنم!

بطالت

دیروز یکی از بیهوده‌ترین روزای عمرم بود؛ بابت تک‌تک لحظاتش حس پشیمونی دارم.