به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

وای :)

تراز قلمچی اومد! 😱😱😱😱

وای! وقتی دیدمش فکر کردم با یه پدیده خارق العاده مواجه شدم! تا چند دقیقه فقط تو شوک بودم! 

آیا این یه معجزه‌ست؟ 

هنوز باورم نمیشه :)))))))) 🫠😭

خدایااااا لطفا پایدار بمونه 😭❤️

یه ذهنِ پر از "چرا"های بی‌جواب و بی‌راه‌حل

خیلی وقته دلم می‌خواست درباره یه موضوعی بنویسم که این روزا خیلی سرش اختلاف نظر وجود داره...

من فکر می‌کنم تو این دوره تو بعضی موضوعات افراد دو دسته شدن و این دو دسته شدن یه حالت صفر و صدیه و حد وسط نداره! و این یعنی حرف‌های هر دو طرف یه سری ایراداتی داره و هم حرفای منطقی و درست. ولی مشکل اینجاست هیچ‌جوره این دو گروه حرف هم رو قبول نمی‌کنن و فقط به دنبال اثبات درست بودن خودشونن.

نمی‌دونم چی باعث این می‌شه، که اینطوری بعضیا کورکورانه رفتار کنن...

و خب باز هم می‌رسم به همون قسمت‌های غمگین ماجرا... نمی‌دونم این رو قبلا درباره‌ش جایی پست نوشتم یا نه...

ولی من حس می‌کنم از بچگی اون فردی بودم که نمی‌خواست با هیشکی بد باشه! دوستام با هم دعوا می‌کردن، همیشه با هم آشتی‌شون می‌دادم و به هر دو تا شون حق می‌دادم و درحالیکه‌ اونا هر دو دشمن هم بودن، من باز با هر دو دلم می‌خواست دوست بمونم اما در نهایت از طرف هر دو طرد می‌شدم. و این غمگین‌ترین قسمت ماجرا بود.. برای منی که نمی‌خواست کسی ازش بدش بیاد...

ربطی که این خاطره به این متن داشت، این بود که من هنوزم همینطورم و همیشه در مورد بعضی موضوعات با هر دو طرف موافقت می‌کنم. اما در نهایت هر دو از من بدشون میاد. این می‌گه تو طرفدار اونایی برو! و اونا هم می‌گن نه تو طرفدار اونایی برو نمی‌‌خوایمت !

حتی من در حین نوشتن این پست، واهمه اینو دارم که نکنه یه وقت یکی بهم فحش بده یا حرف دردناک و تلخ بهم بزنه، و یه‌جورایی منو محکوم کنه... حقیقتش حس می‌کنم ترسو ام... خیلی می‌ترسم از اینکه فکر کنن من بدم! خیلی می‌ترسم از اینکه منو دوست نداشته باشن! خیلی می‌ترسم از شنیدن حرفایی که دل آدمو بشکنن! 

اینا گوشه‌ای از فکرایی بود که آخرش می‌رسه به جملات ویرانگر و نابود‌کننده‌ای مثل:

"چرا من اینطوری‌ام؟" یا

"از اینکه زنده‌م دارم عذاب می‌کشم!"

حتی به آخرِ این متن رسیدم و درباره اون موضوعی که سرش اختلاف نظر وجود داشت ننوشتم! *"ترس قضاوت شدن وی را فرا گرفت."

 

(ولی... وقتی از عمیق‌ترین درد‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه بار بزرگی از رو دوشم برداشته می‌شه ها! انگار خالی می‌شم! انگار یه نسیم ملایم و آرامش‌بخشی اطرافم جریان پیدا می‌کنه؛ یه‌جورایی جرئتم بیشتر می‌شه و ترسم کمتر! ترس از ابراز کردن خود! انگار دارم "خودم" رو فریاد می‌زنم؛ منی که هیچ‌وقت جرئت حرف زدن نداشتم. الان مثل اینکه دارم بلند می‌گم "این منم! آره این منم! منم وجود دارم! منم هستم رو این زمین!")

نوشته‌های پر از غمِ شبانه

وای! تا ساعت 2 و نیم نشستم پای کامپیوتر و بلاگیکس درحالیکه الان باید در حال تحلیل آزمون جامع شیمی‌ای بودم که درصدم 28 شده! شت!

عدد 28 منو یاد یه چیز وحشتناک میندازه... وقتی از کنکور تیر برگشتم و تو ایوون باغ نشسته بودیم و همه شاد و خرم بودن ولی من داشتم با استرس درصدهام رو حساب می‌کردم و دیدم شیمی رو 28 زدم! یاد اون لحظه می‌ندازه منو... 

غمگینم... و پر از "ای کاش"های فراوان... حسرت‌ها و پشیمونی‌هایی که دیگه فایده ندارن... گاهی حتی به خاطر آینده هم پشیمون می‌شم.. به خاطر کارایی که فکر می‌کنم قراره تو آینده انجام بدم...

ولی قسمت سخت‌ ماجرا اینه که فردا آزمون جامع قلمچی هست و در حالیکه من امروز هم فقط 4 ساعت درس خوندم و بس! و ایده‌ای ندارم قراره چیکار کنم!

یعنی امتحان فردا چجوری می‌شه؟

غمگینم که اوضاع درسیم داره پسرفت می‌کنه؛ البته اونقدرا هم ناامید نیستم.. می‌دونم که جای پیشرفت دارم و می‌تونم.. ولی نمی‌دونم چه‌م شده... چه اتفاقی برام افتاده؟ چرا حوصله‌م کمتر شده؟ چرا اوضاع این همه به هم ریخت؟ 

به دیوار اتاقم نگاه می‌کنم.. به هدفی که روش نوشتم.. به رشته‌ای که بهش علاقه دارم.. و هیچ احساسی تو دلم برانگیخته نمی‌شه.. هیچ حس ذوق و هیجانی به وجود نمیاد. خب، شاید بگین که احتمالا به اون هدفت علاقه نداری. ولی.. حتی الان به ساده‌ترین کارها هم علاقه ندارم. توی این وضعیت، هیچ چیز منو به شوق نمیاره که اراده کنم و براش تلاش کنم! اون قسمتی از مغزم که مربوط به پشتکار بوده انگار غیرفعال شده! الان ذهنم رو حالت "فرار"ئه. فرار از هر سختی و هر رنج و هر هدفی که رسیدن بهش نیازمند تحمل سختی‌ باشه. 

و فکر کردن به این وضعیت منو غمگین‌تر می‌کنه؛ 

من تموم زورمو می‌زنم که خودمو درست کنم؛ تمام راه‌حلا رو امتحان می‌کنم؛ مثلا به زحمتای مامان بابام فکر می‌کنم که چقدر برام امکانات فراهم کردن و آرزوی قلبیشون دیدن موفقیتمه. یا به عموم فکر می‌کنم که دندونپزشکه و هر وقت می‌بینمش با ذوق منو به موفقیت تشویق می‌کنه و می‌گه که اگه دندونپزشک بشی میای پیش خودم =) هعی...

یا مثلا به رقیبام فکر می‌کنم؛ اونا که امروز تموم کاراشون و کردن ولی من موندم؛ یا به دوستای قبلم فکر می‌کنم که همشون پزشکی قبول شدن و رفتن دانشگاه...

به همه چی که بتونه منو سر ذوق بیاره فکر می‌کنم؛ ولی بازم نمی‌شه... لعنتی خراب شده.. مغزم خراب شده... هر چی می‌کنم تعمیر نمی‌شه. علاقه‌اش به "تلاش" رو از دست داده... 

خب نمی‌شه که جلوی چشم خودشون نوشت...

معمولا اونایی که روزمرگی می‌نویسن یا درد دل می‌کنن، اینطوریه که از یه جایی غیر از وبلاگ ناراحت شدن و میان اینجا راحت درباره‌ش بنویسن... 

حالا داشتم فکر می‌کردم اگه بخوایم درباره آدمای همین وبلاگ غیبت کنیم چی؟ =) کجا بریم بنویسم؟


ولی جداً حیف که وبلاگ هم اونقدرا امن نیست که بتونیم راحت بنویسیم....

فکر کنم باید پناه ببرم به دفترچه خاطرات شخصی... ولی خب با این حس که دوست دارم یه نفر هم حرفامو بخونه چه کنم...؟

من تموم خاطراتمو گذاشتم اونجا...

تا به امروز که جستجوی گوگل باز شده، من هنوز موفق نشده بودم که باهاش جستجو کنم چون که هنوز برای وای‌فای درست نشده؛ امروز که یه مقدار نت همراه داشتم، یه لحظه یادم افتاد که گوگل وصله! و چنان با ذوق رفتم سرچ کنم...

اونم چی؟

تنها چیزی سرچ می‌کردم اسم وبلاگم تو وبلاگفا و .. یکم از نوشته‌‌هاش و ... ، کلا فقط انگار می‌خواستم یه اثری از بلاگفا پیدا کنم. خب درسته بلاگفا باز نمی‌شه اما تو سرچ گوگل، اون زیر هر آدرس یه کوچولو از محتوای صفحه رو می‌نویسه؛ و من با دیدن همونا هم ذوق می‌کردم... راستش تو این موقعیت خودمو خیلی طفلکی حس می‌کردم... مثلا اگه یه آدم خارجی منو می‌دید که دارم برای یه سرچ ساده گوگل اینقدر ذوق می‌کنم، چی فکر می‌کرد؟ 

و همینطور با دقت داشتم به هر کدوم نگاه می‌کردم که دیدم یکیش نوشته بود: "نوشته شده در تاریخ 8 اسفند..." که فهمیدم انگار آخرین نوشته‌م برای 8 اسفند بوده... هعی... 


یه یادی هم کنم از دو سه تا فیلم آموزشی که اون آخریا تو یوتیوب ذخیره کرده بودم تا سر فرصت نگاه کنم اما قطع شد :)

آهنگ لاو استوری بودش :) تو آپارات هم نیست اصلا :) "هعی"های فراوان...

امروز "غر" خونم کم شده فکر کنم... حیف که زیاد نمی‌تونم بنویسم چون ممکنه کسی قضاوتم کنه یا منظورمو اشتباه متوجه بشه... به هر حال... 

ذهن بلورین صحبت می‌کند

مقصر این وضعیت کیه؟ :(

دوباره ذهنم وارد می‌شود: وا بلورین؟! یادت رفته؟ اون معلم بزرگ می‌‌گفت "هر مشکلی دارین مقصرش منم؟! خب الان حل شد؟! پاشو دنبال راه بگرد، مقصرش منم آقا!" ؟

ولی نمی‌دونم، نمی‌فهمم، چرا همیشه داریم دنبال مقصر می‌گردیم؟ وقتی می‌دونیم قرار نیست وضعیت رو بهتر کنه. شاید این فقط یه توهمه. یه توهمه که فکر می‌کنیم فهمیدن مقصر قراره آروممون کنه. دقیقا مثل همون توهم که فکر می‌کنیم انتقام گرفتن باعث آروم شدنمون می‌شه... اینا همش فقط یه حقه‌ی ذهنه... 

پس چرا پا نمی‌شم؟! چرا اینقدر انرژی ندارم که پا شم و درستش کنم؟ 

دوباره ذهنم می‌ره سمتش... دوباره ذهنم داره می‌ره سمتِ به فحش کشیدن مقصر خیالی!

ذهنم: چون هیچ‌کاری از دستت برنمیاد!

 

فقط باید تحمل کنی

سر سفره شام بودم و تو بی‌حال‌ترین حالت ممکن داشتم سعی می‌کردم قاشق رو بگیرم دستم درحالیکه داشتم با هزاران فکر و بحران توی سرم می‌جنگیدم، که آخرِ همه‌ی این فکرا رسید به یه جمله که با صدای بلند یهو تو مغزم اکو شد:

"از اینکه زند‌ه‌م دارم عذاب می‌کشم."

وقتی این جمله اومد به ذهنم یهو خیلی قیافه‌م رفت تو هم و با واکنش مامانم رو به رو شدم که با حالت خیلی عصبی کنترل تلویزیون رو از دست داداشم گرفت تا بزنه به شبکه دیگه چون فکر ‌کرد که من از برنامه‌ای که اون شبکه پخش می‌کرد ناراحت شدم. 

من که از این رفتارش جا خوردم بهش گفتم، من اصلا به تلویزیون فکر نمی‌کردم

گفت پس به چی فکر می‌کنی هان؟

یهو همون جمله تو ذهنم رو خواستم بهش بگم..

ولی فقط گفتم: "نه مامان من فقط به درسام فکر می‌کنم...!" 

که البته هیچ‌کدوم به درس هم ربطی نداشتن..

دلم شکست

بخاطر استرسی که گرفتم، گفتم یکم آهنگ بی‌کلام گوش بدم آروم شم

زدم سایت موزیکدل و جستجو کردم پلی لیست بی‌کلام

الان فکر کنم حدود نیم ساعته زدم پخش بشه ولی متاسفانه هنوز داره لود می‌شه ‌و پخش نشده 😍😍

هعیی 💔 برم پناه ببرم به ASMR های آپارات 💔