به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

از امروزم 🌱

امروز روز خیلی خوبی بود؛ بهتره بگم که خوب شروع شد؛ ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و درسو استارت زدم و خیلی خوب پیش رفت! با اینه هنوووووزم راضی‌م نمی‌کنه ولی باید دیگه کمال‌گرایی رو بذارم کنار 🙏🏻

خب، از کیفیت مطالعه هم راضی‌ام؛ یه قسمتایی از ریاضی که یادم رفته بود رو دوباره خوندم و همشونو دوباره مسلط شدم و این خیلی خوبه!

اما بعد از ظهر یکم غمگین شدم... اما دقیقا خودم هم نفهمیدم برای چی... واقعاً علت دقیقش رو نتونستم بفهمم... انگار داری یه لحظه رو زندگی می‌کنی و در عین حال می‌دونی که بعداً قراره دلت برای این لحظه تنگ بشه... یه همچین حسی داشتم... یا مثلا می‌دونی کاری که می‌کنی عاقبتی نداره اما باز هم ادامه‌ش می‌دی...! 

من دقیقا می‌دونم راه‌حل این حال بد درونی‌م چیه! اما مشکل اینجاست که اصلا قدمی براش برنمی‌دارم! هعی...

خب، فاز بد نگیرم بازم! می‌رم یه ساعت و نیم دیگه هم درس بخونم! مجبورم!

ولی بالاخره با تموم کردن این نوشته لبخند اومد به لبام :)))))

به قول اون کلیپ که دیده بودم:

امروز بار غم زیادی رو شونه‌م سنگینی می‌کنه...

امشب، واقعا از اون شبای سخت بود؛ مخصوصا اون قسمتش که مجبوری با یه عالمه فکری که به ذهنت هجوم میارن کنار بیای...

هعی... بگذریم...!

جدا از اون می‌تونم بگم روز مفیدی هم بود؛ امروز تونستم آزمونی که دیروز از نتیجه‌ش راضی نبودم رو تحلیل کنم و خداروشکر تمومش کردم. قبل از ظهر هم خوب مطالعه کردم. و همینطور بعد از ظهر... اما کم کم با غروب آفتاب و شروع شب، احساسات مزاحم بالا اومدن و دیگه دل به درس دادن برام سخت شد. خیلی تلاش کردم بشینم پای درس. 

رفتم کارایی که دلم می‌خواست رو انجام دادم تا بلکه یکم از حال و هوای غم در بیام تا حالم بهتر بشه و برم درسمو بخونم. اما... نشد که نشد! حالم بهتر نشد! امیدوارم فردا بهتر بشه..!


دیروز که بخاطر نتیجه آزمون، حالم بد شده بود و بخاطر اون هم کل روز هیچی نخوندم (!)، فقط نشسته بودم پای گیتار و چند تا آهنگ جدید هم یاد گرفتم.. که خب اینم به نوع خودش یه جورایی مفید بود.. واقعا دوستش داشتم...

مهم‌ترینش این بود که بلاخره یه دمو از آهنگ "غوغای ستارگان" ضبط کردم...! که البته این هم راضی‌م نکرده و باید یه بهترشو ضبط کنم!

بعد، آهنگ "پر می‌زنه" از مجید رضوی رو یاد گرفتم.. حقیقتش این یکی خیلی رضایت‌بخشه :) از دیروز که یادش گرفتم یه سره دارم اینو می‌زنم :)

بعد، یه مقدار از ادامه Game of Thrones رو یاد گرفتم. اینو فکر کنم ۳ ماه شده که یاد گرفتنش رو شروع کردم... اما هنوز تا به الان ادامه داشته..! ولی دیروز به نسبت قسمت بیشتر‌ی‌ش رو یاد گرفتم.. راستش این یکیو یکم حوصله‌م نمیاد :) یکم سخته 🥲 باید خیلییی تمرکز داشته باشم واسه‌ یادگیری‌ش 🥲

و چند تا آهنگای کوتاه کوتاه هم یاد گرفتم 🫠

یکی آهنگ Let Me Down Slowly از Alec Benjamin،

یکی آهنگ "پس من چی" از وانتونز

و یه کووووچولو هم Shape of My Heart‌‌...

نمی‌دونم این چه مرضی‌ئه از هر آهنگ فقط یه تیکه‌شو یاد می‌گیرم و نمی‌شینم فقط یکی‌ش رو کامل یاد بگیرم! توی یادگیری زبان‌ها هم همینطورم! از هر زبانی یه ذره یاد گرفتم و ننشستم فقط یکیش رو کامل یاد بگیرم!

فکر کنم این هم از کمال‌گرایی زیاده! که انگار دلم می‌خواد همههههه شو با هم یاد بگیرم! درحالیکه آخرش گند زده می‌شه :)

ولی خب، عیب نداره. کم‌کم دارم آهنگای ناقص رو هم تکمیل می‌کنم؛ مثل همین غوغای ستارگان که از ۲ ماه پیش مونده بود و یکی دو هفته قبل، یه روز نشستم هر چی ادامه‌ش مونده بود یاد گرفتم و تا به امروز هم در حال تمرین و تسلط بهش بودم! و حقیقتاً هم خیلی رضایت‌بخشه :) 😭 آخ 😭

به قول شاعر :)

شده گاهی ز خودت سیر شوی؟

شده آهی بکشی، بغض کنی، پیر شوی؟

 

شده بنویسی دو خط نامه و بسپاری به آب

نامه را پس بزند آب، دلگیر شوی؟

 

شده با طعنه به این و آن نشانت بدهند؟

یا که از جانبِ قلبت شده تحقیر شوی؟ 

به تماشای تراژدیِ زندگیم

نمی‌دونم داره چه اتفاقاتی میفته. کنترلم از دستم خارج شده. تو این مدت هیچ‌وقت اینطوری نشده بودم. هر روز بیشتر دارم غرق می‌شم. تنها کاری که می‌کنم، اینه که می‌شینم و این غرق شدن رو تماشا می‌کنم. 

کاش خدا یه راهی رو برام باز کنه. کاش بتونم از این وضعیت نجات پیدا کنم. این من نیستم! 

همه چیز از کنترلم خارج شده! زندگیم داره به بدترین شکل ممکن ادامه پیدا می‌کنه و با اینکه همه اینا دست خودمه، اما کاری نمی‌تونم بکنم براش... 

هر چقدر فکر می‌کنم چطوری می‌تونم اوضاع رو بهتر کنم، راه‌حلی به ذهنم نمیاد. زمان داره به سرعت می‌گذره، بدون ثانیه‌ای توقف، و منم اینجا بی‌حرکت ایستادم... .

با اینکه معتقد بودم همیشه یه راه‌حلی هست؛ اما الان جوری حس خفه شدن دارم که حس می‌کنم دیگه راه‌حلی وجود نداره، انگار همه‌چیز برام تاریکه. اتفاقای خیلی عجیبی افتادن، که حتی پیش‌بینی‌ش رو هم نمی‌کردم. چطور می‌شه آخرش؟

آخرش...؟ نه به آخرش فکر نمی‌کنم... همین الآنشم به اندازه کافی پر از استرسم. بذار الآنو حلش کنم، بعدش به آینده فکر کنم... 

در لحظه حاضر، تنها دغدغه‌م بهتر کردن این وضعیته. من نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم؛ نمی‌تونم تحملش کنم؛ نمی‌تونم بیشتر از این غرق شم. باید نجات پیدا کنم!

بطالت

دیروز یکی از بیهوده‌ترین روزای عمرم بود؛ بابت تک‌تک لحظاتش حس پشیمونی دارم. 

وای :)

تراز قلمچی اومد! 😱😱😱😱

وای! وقتی دیدمش فکر کردم با یه پدیده خارق العاده مواجه شدم! تا چند دقیقه فقط تو شوک بودم! 

آیا این یه معجزه‌ست؟ 

هنوز باورم نمیشه :)))))))) 🫠😭

خدایااااا لطفا پایدار بمونه 😭❤️

یه ذهنِ پر از "چرا"های بی‌جواب و بی‌راه‌حل

خیلی وقته دلم می‌خواست درباره یه موضوعی بنویسم که این روزا خیلی سرش اختلاف نظر وجود داره...

من فکر می‌کنم تو این دوره تو بعضی موضوعات افراد دو دسته شدن و این دو دسته شدن یه حالت صفر و صدیه و حد وسط نداره! و این یعنی حرف‌های هر دو طرف یه سری ایراداتی داره و هم حرفای منطقی و درست. ولی مشکل اینجاست هیچ‌جوره این دو گروه حرف هم رو قبول نمی‌کنن و فقط به دنبال اثبات درست بودن خودشونن.

نمی‌دونم چی باعث این می‌شه، که اینطوری بعضیا کورکورانه رفتار کنن...

و خب باز هم می‌رسم به همون قسمت‌های غمگین ماجرا... نمی‌دونم این رو قبلا درباره‌ش جایی پست نوشتم یا نه...

ولی من حس می‌کنم از بچگی اون فردی بودم که نمی‌خواست با هیشکی بد باشه! دوستام با هم دعوا می‌کردن، همیشه با هم آشتی‌شون می‌دادم و به هر دو تا شون حق می‌دادم و درحالیکه‌ اونا هر دو دشمن هم بودن، من باز با هر دو دلم می‌خواست دوست بمونم اما در نهایت از طرف هر دو طرد می‌شدم. و این غمگین‌ترین قسمت ماجرا بود.. برای منی که نمی‌خواست کسی ازش بدش بیاد...

ربطی که این خاطره به این متن داشت، این بود که من هنوزم همینطورم و همیشه در مورد بعضی موضوعات با هر دو طرف موافقت می‌کنم. اما در نهایت هر دو از من بدشون میاد. این می‌گه تو طرفدار اونایی برو! و اونا هم می‌گن نه تو طرفدار اونایی برو نمی‌‌خوایمت !

حتی من در حین نوشتن این پست، واهمه اینو دارم که نکنه یه وقت یکی بهم فحش بده یا حرف دردناک و تلخ بهم بزنه، و یه‌جورایی منو محکوم کنه... حقیقتش حس می‌کنم ترسو ام... خیلی می‌ترسم از اینکه فکر کنن من بدم! خیلی می‌ترسم از اینکه منو دوست نداشته باشن! خیلی می‌ترسم از شنیدن حرفایی که دل آدمو بشکنن! 

اینا گوشه‌ای از فکرایی بود که آخرش می‌رسه به جملات ویرانگر و نابود‌کننده‌ای مثل:

"چرا من اینطوری‌ام؟" یا

"از اینکه زنده‌م دارم عذاب می‌کشم!"

حتی به آخرِ این متن رسیدم و درباره اون موضوعی که سرش اختلاف نظر وجود داشت ننوشتم! *"ترس قضاوت شدن وی را فرا گرفت."

 

(ولی... وقتی از عمیق‌ترین درد‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه بار بزرگی از رو دوشم برداشته می‌شه ها! انگار خالی می‌شم! انگار یه نسیم ملایم و آرامش‌بخشی اطرافم جریان پیدا می‌کنه؛ یه‌جورایی جرئتم بیشتر می‌شه و ترسم کمتر! ترس از ابراز کردن خود! انگار دارم "خودم" رو فریاد می‌زنم؛ منی که هیچ‌وقت جرئت حرف زدن نداشتم. الان مثل اینکه دارم بلند می‌گم "این منم! آره این منم! منم وجود دارم! منم هستم رو این زمین!")

نوشته‌های پر از غمِ شبانه

وای! تا ساعت 2 و نیم نشستم پای کامپیوتر و بلاگیکس درحالیکه الان باید در حال تحلیل آزمون جامع شیمی‌ای بودم که درصدم 28 شده! شت!

عدد 28 منو یاد یه چیز وحشتناک میندازه... وقتی از کنکور تیر برگشتم و تو ایوون باغ نشسته بودیم و همه شاد و خرم بودن ولی من داشتم با استرس درصدهام رو حساب می‌کردم و دیدم شیمی رو 28 زدم! یاد اون لحظه می‌ندازه منو... 

غمگینم... و پر از "ای کاش"های فراوان... حسرت‌ها و پشیمونی‌هایی که دیگه فایده ندارن... گاهی حتی به خاطر آینده هم پشیمون می‌شم.. به خاطر کارایی که فکر می‌کنم قراره تو آینده انجام بدم...

ولی قسمت سخت‌ ماجرا اینه که فردا آزمون جامع قلمچی هست و در حالیکه من امروز هم فقط 4 ساعت درس خوندم و بس! و ایده‌ای ندارم قراره چیکار کنم!

یعنی امتحان فردا چجوری می‌شه؟

غمگینم که اوضاع درسیم داره پسرفت می‌کنه؛ البته اونقدرا هم ناامید نیستم.. می‌دونم که جای پیشرفت دارم و می‌تونم.. ولی نمی‌دونم چه‌م شده... چه اتفاقی برام افتاده؟ چرا حوصله‌م کمتر شده؟ چرا اوضاع این همه به هم ریخت؟ 

به دیوار اتاقم نگاه می‌کنم.. به هدفی که روش نوشتم.. به رشته‌ای که بهش علاقه دارم.. و هیچ احساسی تو دلم برانگیخته نمی‌شه.. هیچ حس ذوق و هیجانی به وجود نمیاد. خب، شاید بگین که احتمالا به اون هدفت علاقه نداری. ولی.. حتی الان به ساده‌ترین کارها هم علاقه ندارم. توی این وضعیت، هیچ چیز منو به شوق نمیاره که اراده کنم و براش تلاش کنم! اون قسمتی از مغزم که مربوط به پشتکار بوده انگار غیرفعال شده! الان ذهنم رو حالت "فرار"ئه. فرار از هر سختی و هر رنج و هر هدفی که رسیدن بهش نیازمند تحمل سختی‌ باشه. 

و فکر کردن به این وضعیت منو غمگین‌تر می‌کنه؛ 

من تموم زورمو می‌زنم که خودمو درست کنم؛ تمام راه‌حلا رو امتحان می‌کنم؛ مثلا به زحمتای مامان بابام فکر می‌کنم که چقدر برام امکانات فراهم کردن و آرزوی قلبیشون دیدن موفقیتمه. یا به عموم فکر می‌کنم که دندونپزشکه و هر وقت می‌بینمش با ذوق منو به موفقیت تشویق می‌کنه و می‌گه که اگه دندونپزشک بشی میای پیش خودم =) هعی...

یا مثلا به رقیبام فکر می‌کنم؛ اونا که امروز تموم کاراشون و کردن ولی من موندم؛ یا به دوستای قبلم فکر می‌کنم که همشون پزشکی قبول شدن و رفتن دانشگاه...

به همه چی که بتونه منو سر ذوق بیاره فکر می‌کنم؛ ولی بازم نمی‌شه... لعنتی خراب شده.. مغزم خراب شده... هر چی می‌کنم تعمیر نمی‌شه. علاقه‌اش به "تلاش" رو از دست داده...