به رنگ افکار

"جایی برای افکاری که نمی‌دانند کجا بروند"

یه ذهنِ پر از "چرا"های بی‌جواب و بی‌راه‌حل

خیلی وقته دلم می‌خواست درباره یه موضوعی بنویسم که این روزا خیلی سرش اختلاف نظر وجود داره...

من فکر می‌کنم تو این دوره تو بعضی موضوعات افراد دو دسته شدن و این دو دسته شدن یه حالت صفر و صدیه و حد وسط نداره! و این یعنی حرف‌های هر دو طرف یه سری ایراداتی داره و هم حرفای منطقی و درست. ولی مشکل اینجاست هیچ‌جوره این دو گروه حرف هم رو قبول نمی‌کنن و فقط به دنبال اثبات درست بودن خودشونن.

نمی‌دونم چی باعث این می‌شه، که اینطوری بعضیا کورکورانه رفتار کنن...

و خب باز هم می‌رسم به همون قسمت‌های غمگین ماجرا... نمی‌دونم این رو قبلا درباره‌ش جایی پست نوشتم یا نه...

ولی من حس می‌کنم از بچگی اون فردی بودم که نمی‌خواست با هیشکی بد باشه! دوستام با هم دعوا می‌کردن، همیشه با هم آشتی‌شون می‌دادم و به هر دو تا شون حق می‌دادم و درحالیکه‌ اونا هر دو دشمن هم بودن، من باز با هر دو دلم می‌خواست دوست بمونم اما در نهایت از طرف هر دو طرد می‌شدم. و این غمگین‌ترین قسمت ماجرا بود.. برای منی که نمی‌خواست کسی ازش بدش بیاد...

ربطی که این خاطره به این متن داشت، این بود که من هنوزم همینطورم و همیشه در مورد بعضی موضوعات با هر دو طرف موافقت می‌کنم. اما در نهایت هر دو از من بدشون میاد. این می‌گه تو طرفدار اونایی برو! و اونا هم می‌گن نه تو طرفدار اونایی برو نمی‌‌خوایمت !

حتی من در حین نوشتن این پست، واهمه اینو دارم که نکنه یه وقت یکی بهم فحش بده یا حرف دردناک و تلخ بهم بزنه، و یه‌جورایی منو محکوم کنه... حقیقتش حس می‌کنم ترسو ام... خیلی می‌ترسم از اینکه فکر کنن من بدم! خیلی می‌ترسم از اینکه منو دوست نداشته باشن! خیلی می‌ترسم از شنیدن حرفایی که دل آدمو بشکنن! 

اینا گوشه‌ای از فکرایی بود که آخرش می‌رسه به جملات ویرانگر و نابود‌کننده‌ای مثل:

"چرا من اینطوری‌ام؟" یا

"از اینکه زنده‌م دارم عذاب می‌کشم!"

حتی به آخرِ این متن رسیدم و درباره اون موضوعی که سرش اختلاف نظر وجود داشت ننوشتم! *"ترس قضاوت شدن وی را فرا گرفت."

 

(ولی... وقتی از عمیق‌ترین درد‌هام می‌نویسم، فکر کنم یه بار بزرگی از رو دوشم برداشته می‌شه ها! انگار خالی می‌شم! انگار یه نسیم ملایم و آرامش‌بخشی اطرافم جریان پیدا می‌کنه؛ یه‌جورایی جرئتم بیشتر می‌شه و ترسم کمتر! ترس از ابراز کردن خود! انگار دارم "خودم" رو فریاد می‌زنم؛ منی که هیچ‌وقت جرئت حرف زدن نداشتم. الان مثل اینکه دارم بلند می‌گم "این منم! آره این منم! منم وجود دارم! منم هستم رو این زمین!")